الشيخ محمد هادي اليوسفي الغروي ( مترجم : حسينعلى عربى )

226

موسوعة التاريخ الإسلامي ( تاريخ تحقيقى اسلام ) ( فارسي )

( 1 ) عمرو گفت : مرا نيازى به پذيرش اين دعوت نيست . فرمود : از تو درخواست مىكنم كه از اسب پياده شوى . عمرو گفت : از تو مىخواهم كه برگردى ، زيرا من و پدرت با هم رفيق بوده‌ايم و دوست ندارم كه تو را به قتل برسانم ! على فرمود : و لكن به خدا قسم كه من دوست دارم تو را به قتل برسانم ؛ مادامىكه حق را انكار مىكنى ! با اين سخن على ، خون عمرو به جوش آمد و گفت : آيا تو مرا مىكشى ؟ ! آن‌گاه از اسب فرود آمد و آن را پى كرد و شمشيرش را كشيد و به سوى على عليه السّلام رفت . « 1 » ( 2 ) قاضى نعمان مىنويسد : مدتى با هم مبارزه كردند . . . سپس ضربه‌هايى را ردّ و بدل كردند ؛ به اين صورت كه عمرو ضربه‌اى بر فرق سر على عليه السّلام كه كلاه‌خود بر آن بود - زد به گونه‌اى كه شمشير كلاه‌خود را شكافت و سر آن حضرت را زخمى كرد و على عليه السّلام هم ضربه‌اى بر بالاى حلقهء زره‌اش وارد كرد و سرش را پرتاب كرد . براى همين گرد و خاك زيادى اطراف آنها را گرفته بود و چيزى ديده نمىشد . تا اين كه على عليه السّلام را ديدند كه شمشيرش را بر لباس عمرو كه بر زمين افتاده است پاك مىكند ! سپس آن حضرت به همراه يارانش بر ياران عمرو حمله كردند و آنها به سرعت فرار كرده و از گذرگاهى كه آمده بودند ، برگشتند و عكرمة بن ابى جهل در حال فرار نيزه‌اش را در خندق انداخت و بدين ترتيب مشركان از كنارهء خندق عقب نشستند و مسلمانان تكبير گفته و بسيار خوش‌حال شدند و ترس و دلهره‌اى كه آنها را فرا گرفته بود ، زايل شد . « 2 » ( 3 ) در ارشاد آمده است : هنگامى كه عكرمة بن ابى جهل و هبيرة بن ابى وهب و ضرار بن خطّاب عمرو را ديدند كه بر زمين افتاده است ، به سرعت فرار كرده و از خندق گذشتند و به عقب خود هم نگاه نكردند و آنگاه على عليه السّلام به جايگاه اول خود بازگشت . « 3 » ( 4 ) در تفسير قمى آمده است : على عليه السّلام به او گفت : اى عمرو ، آيا خجالت نكشيدى كه قهرمان عرب هستى و با اين حال براى مبارزه با من كمك آورده‌اى ؟ عمرو به پشت سر خود نگاه كرد كه در يك لحظه و با سرعت امير المؤمنين ضربه‌اى به ساق پاهايش زد و هر دو را قطع كرد . هنگامى كه گرد و غبار آن دو را فرا گرفته بود ، منافقان گفتند :

--> ( 1 ) . ارشاد ، ج 1 ، ص 97 - 99 و اين همان عبارت ابن اسحاق در سيره ، ج 3 ، ص 236 مىباشد . ( 2 ) . شرح الاخبار ، ج 1 ، ص 296 . ( 3 ) . ارشاد ، ج 1 ، ص 99 .